بهترین وبلاگ اس ام اس در ایران
ساعت 2 و نیمه بامداده و من همینجور بی هدف نشسته ام روی مبل توی هال و مثلا کتاب میخونم
تمام وقت حواسم به زمینه و توی گلهای قالی دنبال یه سوسک شاخدار بزرگ میگردم![]()
حدود 3 ساعت پیش بود که دراز کشیده بودم روی قالی وسط هال و داشتم واسه خودم برنامه ی فردامو روی کاعذ ردیف میکردم که حس کردم یه موجود سیاه متحرک خیلی خیلی بهم نزدیک شده![]()
تا اومدم به خودم به جنبم ، روی کاغذم سر خورد و تا نزدیکای سر انگشتام جلو اومد
اگر فقط چند صدم ثانیه دیرتر جنبیده بودم حتما بهم اضابت میکرد
بسرعت از جا پریدم و اونم به سرعت روی قالی پیش رفت و تا زمانیکه من یه جسم قدرتمند مناسب واسه مبارزه پیدا کنم ، گم و گور شد
وای که چقدر بدم میاد اینجور موجمودات دور برم باشن و نتونم پیداشون کنم![]()
یه وقت فک نکنین میترسماااااااااااااااا. عمرا !![]()
فقط چندشم میشه
. میدونین که !![]()
خلاصه . الان سه ساعته هرچی روی زمین بوده ، روی ارتفاعات مستقر شده و خودمم پناه آورده روی مبل و 4 زانو نشسته ام و مثلا کتاب میخونم
نخنیدینااااااااا! حتی جرات ندارم پامو بذارم روی زمین و تا روی تختم برم !![]()
احتمالا مجبورم روی مبل بخوابم . برای فردا هم هنوز نقشه ای نکشیده ام که چطور باید از روی مبل بیام پایین!
اه . الان اگه مادرجون بود ، در یه آن ، میکشتش
. خب مگه چه اشکالی داره ؟
نهایتا یه نیم نگاه عاقل اندر سفیه هم مینداخت بهم و میگفت " خجالت بکش دختر گنده
" و منم با بیعاری تمام نیشمو وا میکردم و میگفتم " فقط کمی هول شدم
. وگرنه کشتن یه سوسک فسقلی که کاری نداره
. هه "
برای فردا کلی کار ریخته سرم .
راستشو بخواین خیلی خیلی خیلی دلم میخواد میتونستم دودرشون کنم و از صبح تا شب بمونم خونه و اصلا بهشون فکر هم نکنم
ولی این تو بمیری از اون یکیاش نیست
کلا این ترم همه چیز جدی تر از همیشه شده!
نه میشه بیخیال چیزی شد نه میشه دودرش کرد
امشب رفتم دفتر مرجان اینا !
وای که چقد سوژه ان اینا !
واقعا در عجبم . تو دفترشون همه دارن از تهه دل قاه قاه میخندن ، حتی به ترک دیوار ، اون وقت نتیجه ی کاراشون همه ترریپ گریه و احساسات ازنوع اشکبارشه !![]()
یه 3 ساعتی موندم و بعد خودشون برم گردوندن خونه ! ۳ ساعت خیلی خوبی بود .
قراره برم تئاتر
!
یعنی میخوام برم ![]()
این هفته میخوام به خودم جایزه بدم
هرچند اصلا احساس استحقاق نمیکنم ولی میخوام جایزه بدم
!
شاید واسه هفته ها و ماههایی قبل از این که مستحقش بودم و از خودم دریغ کرده امش![]()
آها یه چیز دیگه !
من یه دوستی دارم که تازه با هم دوس شده ایم . یعنی تازه گیا این دووستیمون رو ابراز میکنیمم
یه آقاهه اس که توی انقلاب بساط کتاب پهن میکنه توی پیاده رو !
آره . از همینایی که کتابای نایاب و کمیاب رو میارن و زیر قیمت میفروشن . بنظر من سرمایه ی خیابونن انقلاب ، اون چیزی که ارزشمندش کرده ، همین آدماس![]()
خیلی وقته ازش کتاب میخرم
یعنی میدونین؟ اصلا نمیشه از کنار بساطشش رد شد و محو تیتر کتابا و چینششون روی زمین نشد . من حتی اگه کتاب نخرم هم 5 ، 6 دقیقه ای رو سرگرم مظالعه ی تیترشون میشم !
میگردم و کتابای جدیدی که آورده رو برانداز میکنم و اونایی رو که دوس دارم رو میذارم تو لیست کتابایی که باید بخونم
دیگه میشناسدم . بخصوص که میدونه مشتریشم و تاحالا چندیدن تا کتاب نایاب سفارش داده ام و واسم آورده
یکیشون خیلی اذیتش کرد تا پیدا شد . از اون خیلی خیلی قدیمیا بود که تقریبا از بعد از انقلاب تجدید چاپ نشده بود ( واقعا نمیفهمم این کتاب مگه چی داره که نباید تجدید چاپ میشد؟؟؟؟؟؟؟؟
)
از اون به بعد شمارشو بهم داد که من هروقت کتابی ، چیزی خواستم بهش مسج بدم و اون هر وقت گیر آورد بهم خبر بده که برم و ببرم
حالا دیگه هروقت ایست میکنم جلو بساطش بدو بدو میاد سلام میکنه و احوالاتم رو میپرسه و احوالات خودش رو گزارش میده و راجع به کتابای خوبش حرف میزنه و از خودش یه شرح حال مختصر میده
الان میدونم خودشم دانشجوئه و بعد از سالها شرو کرده درس خوندن و از این راه داره خرج تحصیلشو در میاره
میدونم خوره ی کتابه و تمام کتابایی که میاره رو ( بغیر از بعصی از سفارشات خاص ) خودش خونده
هفته ی پیش که دید دارم مجلاتش رو ورق میزنم ، رشته امو پرسید . اول فک کرد گرافیستم . چون روی یکی از مجلات گرافیکیش کلیک کرده بودم . وقتی فهمید معماری میخونم ، اسم کلی از اساتید دانشگاه تهران و از قضا دانشگاه خودمون رو برد که مشتریشن
بردم توی پستوی خودش و یه کتاب داد دستم و گفت " این هدیه ی من به شماس"
یه کتاب عجیب غریب بود . اول یکی از صفحات میانی رو وا کرد و توضیح داد از فلان جا تا فلان جاش رو باید بخونی ، اسامی رو حفظ کنی ، بعد دوباره از اول کتابو بخونی
گفت " اساتید هم خیلی سر در نمیارن ازش ولی مطمئنم شما بخونینش میفهمید و کلی لذت میبرین " بعدم وقتی من اصرار کردم که " آخه اینجور که نمیشه . من باید هزینه اش رو پرداخت کنم " ، گفت " خیالتون راحت . وقتی اینو خوندید میاید سراغ جلد 2 و 3 و مطمئن باشید اونجا تلافی میکنید
بعدم بهم گفت " یکشنبه که اومدید ( دیگه روزایی که پیاده اون مسیر رو میرم و روی بساطش ایست میکتم رو از بره ) واستون مجلات خوب معماری میارم ![]()
من فردا بخاظر این دوستمم که شده باید حتما برم دانشگاه . پس دودر کردنی توی کار نیست !
ساعت 3 شده . فک کنم دیگه باید برم بخوابم .
آقا سوسکه که پیداش نشد . خدا کنه دیگه هیچ وقت پیداش نشههههههههههههههه
.
پیوست ۱: نمیدونم این پست رو هم میخونی یا نه ! نمیدونم بیخیال شده ای یا نه . نمیدونم حس کنجکاویت ارضا شده یا نه ؟ بهرحال میخوام بدونی ، چه بیای دوباره و توی کلمات و خطوطم چشم بچرخونی و چه نیای ، من دیگه نمیتونم مثل قبل اینجا آزاد و رها بنویسم . اینجا اونجوری که میخوام ، هستم و بی قید و بدون ترس از خوانش تو قلم میچرخونم دیگه نمیتونم باشم . متاسفم واقعا . شاید چون حس میکنم تو ، دقیقا خودت تنها کسی هستی که با ورودت به این قلمرو ، حس امنیت منو ازم ربوده ای ! کاش میفهمیدی
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
برچسب:
نویسنده: مریم