خرید بک لینک

درباره سایت

اس ام اس کلوب

بهترین وبلاگ اس ام اس در ایران

امکانات وب

خبرÙx86اÙx85Ùx87
-->-->-->-->
Ùx84Ø·Ùx81ا Ûx8cÚ© اÛx8cÙx85Ûx8cÙx84 Ùx85عتبر Ùx88ارد Ú©Ùx86Ûx8cد
Ùx86اÙx85 :
Ùx86اÙx85 کاربردÙx8a :
رÙx85ز عبÙx88ر :
تکرار رÙx85ز عبÙx88ر :
اÙx8aÙx85Ùx8aÙx84 :
بازÙx8aابÙx8a رÙx85ز عبÙx88ر

Ùx86اÙx85 کاربردÙx8a :
رÙx85ز عبÙx88ر :
Ùx86ظرسÙx86جÛx8c
Ø¢Ùx85ار
Ø¢Ùx86Ùx84اÛx8cÙx86 : 2
بازدÛx8cد اÙx85رÙx88ز : 1
بازدÛx8cد دÛx8cرÙx88ز : 1
بازدÛx8cد Ùx85اÙx87 گذشتÙx87 : 19
بازدÛx8cد ساÙx84 گذشتÙx87 : 1
Ú©Ùx84 بازدÛx8cد : 85

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.
یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند.
تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود.
اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد.
و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.
آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند.
از همسر ...
خانواده و ...
هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد.
بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.
این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت.
مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند.
درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد.
همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.
روزها و هفته ها سپری شد.
یک روز صبح ...
پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود.
پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.
مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند.
پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.
آن مرد به آرامی و با درد بسیار ...
خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد.
بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.
در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد.
مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟
پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد.
آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند."

 

برچسب: نویسنده: مریم تاريخ: 6 مرداد 1391 ساعت: 2:58

صفحه بندی

نظر سنجی

<-PollName->
<-PollItems->

خبرنامه

<-MailForm->