در کودکی در کدام بازی راهت ندادند...
که امروز ،اینقدر دیوانه وار...
تشنه ی "بازی کردن" با آدم هایی؟!!
فرستنده: میلاد از زنجان
هیچوقت نفهمیدم چه رازیست؟؟؟
بین دل و دستم،
از دستم رفت به هر چه دل بستم...!
فرستنده: میلاد از زنجان
خواستم با یکی دردودل کنم...
اول ازش پرسیدم سیگار داری؟
گفت میخوای بکشی؟گفتم نه...
تو بکش تا طاقت حرفامو داشته باشی
فرستنده: میلاد از زنجان
بزرگ شدن آرزوی بچگانه ای بود،
که به پشیمان شدنش نمیارزید...
فرستنده: میلاد از زنجان
بی خیال است،خیلی بیخیال،
همان کسی که تمام خیال من است.... .
فرستنده: میلاد از زنجان
یک شب زمستانی،سردار به سرباز گفت:
سردت نیست؟سرباز گفت: عادت دارم...!
سردار گفت: میگویم برایت لباس گرم بیارند...
و رف5ت وآن وعده که داد از یادش رفت،
صبح جنازه یخ زده سرباز را دیدندکه روی دیوار نوشته بود:
به سوز سرما عادت داشتم...وعده واهی تو ویرانم کرد... .
فرستنده: میلاد از زنجان
برچسب:
نویسنده: مریم
تاريخ: چهارشنبه
25 بهمن
1391 ساعت: 16:32